پارت چهل و یک :
هرکدام بدون توجه به اطرافیان به سمتی دویدیم و سرتاپایمان شد چشمی که جای جای سالن بزرگ روبهرو و میان آدمها و میز و صندلیها را کاوید! هیچکجا نبود و ضربان قلبم شدت گرفت، سراسیمه به گوشهی انتهایی دویدم که به همان دختری برخورد کردم که به پرویز نظر داشت، برای لحظهای نگاهم قفل نگاهش شد، سرم را آشفته تکان دادم و با گفتن زیرلبی "بچهم" او را کنار زدم و به عقب برگشتم. پرویز داشت به سمت خر
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
م.ن
1دلم نمی خواد این وسط اتفاقی برا بچه بیفته کی عاقل میشه این مرد
۴ ماه پیشمریم
2چقدر خوش اشتها پرویز سوگل بدبخت کرد خودشو این که خودشو نجات نمیده سوگل تو تباهی قرار داده🥲
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
🥺🥺👌
۴ ماه پیشم
2آخرش این دختره چشم سفید البته سبزه،زندگی رو آب پرویزو برباد می ده با این سماجتش،چیزی دیگه ای نمی تونه سوگل رو تحت تاثیر قراردبده😏🙏🏻
۴ ماه پیشم
2وای،یه لحظه فکر کردم ترمه بچه رو برده 🥺
۴ ماه پیشاکرم بانو
2خسته نباشید،بسیار زیبا وعالی،هم این رمان و هم ساریژ ،حقشون خیلی بیشتر ازاین حرف هاست و باید بیشتر دیده بشن
۴ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
قربونت اکرم جان ممنون❤️🍃 چی بگم والا باانتشار رمان من نتا باز شد بازم اونجوری که باید دیده نشد 😭
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

م.ن
1طفلی سوگل چه گیری افتاده آخه آدم چرا باید جای باشه که راحت نیست